|
|
|
|
|
روی خطوط رفتارم پرنده ای گیر افتاده همیشه از سر سرکشی ست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:53 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
رنگ برداشتیم از عدالت سفید و ازادی زوال بارور شده ی توطئه و نیرنگ بر دستانمان خشکید. (یک دوست) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:10 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
مهربانم! روی صندلی کنار تنهاییم با تو حرف میزنم زنبق سفید جسارتمان را یادت هست؟ چرایی خیسی چشمانم را نپرسیدی.... اصلا ترنم ترک خورده ی واژه هایم را.... چه عصیان عجیبی! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:25 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر قلبم درد میکند این دریچه ها |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:52 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
ما سنگدلیم خیالمان تکان میخورد و اسمانمان سیاه میشود روی شوره زار رابطه و نفرت"- نیرنگ تفاهمی لبخند را چه خوب ! ان هم چه زیبا! طرح میزنیم. ما سنگدلیم با شما نیستم! تعارف بی چون وچرای توطئه را سیاست چموش فکرهای خاکستری چه خوب ! ان هم چه زیبا! رقم میزند. ما سنگدلیم...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:13 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
زمزمه ها اغاز میشود - تمام هراسم کوتاهتر از یک فاصله شکسته میشود -چه اتفاق عجیبی! - اسمان" انبوه گل پاره های لبخند و ستاره - حواسم" چکاوک بی خیالی پرواز - چه اتفاق عجیبی! عاشق شدن را میگویم - چه اتفاق عجیبی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:15 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
به هر صورت روزی را اغاز می کنم و اندیشه ای تنبل وار ذهنم را قلقلک می دهد ناگزیر باید روزی را اغاز کنم بی انکه دادن سلامی دلشادم کند یا انتظار قیل و قال کودکی پشت پنجره هیجانم را بارور سازد اصول تازه ای از کلیات ارسطو را میخوانم بی انکه فهم تازه ای از فلسفه اش پیدا کنم کتاب را می بندم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:10 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
تازه یادم امد تنهایم پشت سرم گل دسته ای از روزهای خشک شده ی اجباری و روبرویم ارزوها و امید های بر زبان نیامده تازه یادم امد که او هست.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:0 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمانت یا غروبیست که هرزگاهی فرو مینشیند در نطفه ی اسمان یا مسافریست که از دور دستی هیجان به راه افتاده است و در حلقه ای از سکوت قدم زنان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 23:55 توسط ایدا
|
|
||
|
|
|
|
|
سايه اي روي نوشته هايم است ابهتي كه عمق وجودش به ويرانه ها كشيده (و رنگ ها و كلمات با من گفتند سايه اي روي نوشته هايت است) نه! ابهت نيست يك جور مه غليظ سركوب شده ي جوانيست يا يك مركب از ياد رفته ي گوشه ي گنجه شايد يك اه دودي رنگ است كه انقدر پيچيده تا روي واژاگان من فرو نشسته نه! شايد يك هشدار پدرانه به كلمات و نوشته هايم است چيزي كه هميشه در ذهنم حضور يافته! (بايد بنويسم . كاري به كارش ندارم.) شايد يك دقت بيهوده روي دفترم بالا اورده. بايد بنويسم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:55 توسط ایدا
|
|
||